زنده کردن خاطرات خیلی خیلی آسان است… فقط کافی است زاویه دو پلکت را کم کنی..کمتر …آنقدر که مژه های بالایی، هم آغوش پایینی ها بشوند…اول همه چیز را سیاه میبینی … اما کم کم رنگها زنده میشوند…حرکت میکنند… چهره ها را میبینی… صداها را میشنوی… درست است؟ میبینی؟ میشنوی؟
حالا آن خیابان پر از درخت شهر پر آشوبمان را به یاد بیاور… من حتی هنوز سرمای زمستانش را با خودم دارم…آخر من مدتها در آن خیابان پر از درخت منتظر تو مینشستم…با اینکه میدانستم تو نمی آیی و اگر هم بیایی من را نمیبینی یا نمیخواهی ببینی…
خیلی روزها، بهترین لباسی را که داشتم، میپوشیدم…موهایم را شانه میزدم… لبخندی روی لبهایم سوار میکردم که آشوب داخلم را نبینی… بر روی همان نیمکت سیمانی کنار پیاده رو مینشستم… همان جایی که گاهی تو رویش مینشستی و گاهی من… اما هیچ وقت با هم روی آن ننشستیم…
گاهی روزها، فکر میکردم این نگاه توست که از پشت صدایم میکند… زیر چشم نگاهت میکردم…اما تو داشتی از پنجره، برگهای پاییز را میدیدی که یکی یکی به پایین میلغزیدند… گاهی فکر میکردم کاش یکی از همان برگهای زرد و ارغوانی ، من بودم…
آن روز را یادت می آید که خودم را در چند کلمه خلاصه کردم و روی کاغذ سفیدی نوشتم؟ یادت می آید از باد خواهش کردم که آن را به تو برساند؟ من که تحمل نگاه سردت را نداشتم… آن هم در آن شب سرد زمستان… نخوابیدم و منتظر ماندم که همان باد در برگشتنش خبری بدهد… هیچ وقت چشمهای باد که دلسوزانه به من نگاه میکرد را فراموش نمیکنم…
بادت می آید که نشانی خودم را روی هر نیمکتی که فکر میکردم شاید روی آن بنشینی، مینوشتم… تا شاید ببینی؟…راستی دیدی…نه؟ آن غروب کم رمق، گوشه ای خزیده بودم که تو آمدی…دیدنت و شنیدنت باورکردنی نبود…اما تو بودی… سرد و طوفانی بودی … از شادی فریاد زدم… باد را صدا کردم…گفتم آنکه میخواستم، سلامم کرد… باد هم میخواند "آورده خبر راوی کو ساغر و کو ساقی دوری به سر اومد ،از او خبر آمد"... تا صبح خندیدیم ...
شادی را خیلی کوتاه به من قرض دادی...برای من مثل دم بدون بازدمی بود... یادت می آید آنروز را که از من با خورشید گفته بودی؟ خورشید به تو گفته بود که جنس من با تو یکی نیست...تو مثل باد شمالی و من مثل باد جنوب...به هم خوردنمان طوفان به پا میکند... اما خورشید به تو نگفت باد جنوب مثل نسیم است و در باد شمال حل میشود؟
آنروز رفتی... بعد از آن، صدای پای هر رهگذری را با تو اشتباه میگرفتم...با اشتیاق و دلهره خودم را به گذر میرساندم ...اما مردی بود شاید هم زنی و شاید هم کودکی به دنبال چیزی...

|