02 July 2009

امشب را سحر نکن

عزیزم...
گفتم نرو... اما رفتی...
عزیزم...امشب بی تو تنها چه کنم؟ به تو گفتم خسته از کبودی زیر چشمهایت هستم... فردا شاید اصلا نیایی... ونیامدی... عزیزم امشب کجا خوابیدی؟ اصلا خوابیدی؟ عزیزم... انگشتهای ظریفت زیر پای کسی نمانده؟... دیشب به تو گفتم نرو... اما رفتی... گفتی اگر نیامدم، شبها زیر سقف آسمان دراز بکش و به ماه نگاه کن تا رقص تو را در نور نقره ایش ببینم... تو هم همین کار را میکنی؟ شاید اتاقی که در آن خوابیدی، پنجره نداشته باشد... آنوقت ماه را چطور میبینی؟ اگر پنجره نداشته باشد، هوا سنگین میشود... نفس سخت بالا می آید... اما نه... به پنجره که نیست... من الان زیر سقف آسمانم...اما باز هم نفسم بالا نمی آید...
عزیزم امشب بغض تو را دارم... میترسم به اتاقت بروم... طاقتش را ندارم... آن قاب عکس گوشه اتاقت... همان که تو در آن نشسته ای... نکند همان قاب عکس، بشود یادگاری تو به من؟...نه! مگر ممکن است؟
از فردا صبح میترسم... میترسم که تو درب کهنه این خانه ماتم زده را نزنی... یا اینکه کلاغ سیاهی از روی دیوار سرک بکشد و بگوید که تو نمی آیی... حتما همان کلاغ سیاه به من نمیگوید زیر کدام خاک مرطوب خوابیده ای...
امشب میمیرم... از غصه بی تو بودن میمیرم... کنار حوض آب مینشینم... همه شمعدانی ها مثل من شده اند... کمرشان خم شده... آنها هم عاشقت بوده اند... هنوز هم عاشقتند...
خدایا امشب را سحر نکن... من از فردا میترسم... از اینکه تو نیایی... از اینکه یقین کنم که آنچه امشب بر من میگذرد، کابوس نیست و همان قاب عکس "تو" بشود همدم عمر من...
عزیزم... گفتم نرو... اما رفتی...
کاش قبل از رفتنت میگفتمت که چقدر دوستت دارم... کاش به تو میگفتم که بوی تنت، سمفونی شبهای من است... بی تو در سکوت مرگ، میخوابم...به امید آنکه دوباره بیدار نشوم...
عزیزم... تو اشکت راحت در می آمد...حتی بال خونی کبوتری هم میتوانست پهنه صورتت را خیس کند... نکند امشب کسی اشکت را در بیاورد... من که نیستم تا سرت را روی شانه ام بگذاری و هق هق ات را خالی کنی...
عزیزم... امشب چقدر جای تو اینجا خالیست... چه کنم اگر فردا نیایی؟

Statistic