28 July 2009

دختران دانشگاهمان

آدم انتقام جویی نیستم… مثل شتر هم کینه ای نیستم… اما یک چیزی اینجایم گیر کرده که اگر نگویم میمیرم ( مفسده نکنید… اینجایم همان گلویم است نه جای دیگر)… آن قدیمها بزرگترین انگیزه من برای دانشگاه رفتن، مختلط بودن آن بود… با خودم همیشه تصور یک دانشگاه بزرگ را میکردم که پسر ها و دخترها گله به گله ( به ضمه گ نه فتحه) توی حیاط روی چمن ها ولو شده اند و دل وقلوه رد و بدل میکنند و اینها… خوب از یک بچه شهرستانی ساده مثل من چه تصور بهتری میرفت؟ به هر حال وقتی اسمم را توی روزنامه دیدم، تا چشمم را میبستم، خودم را وسط یک اتمسفر سیندرلایی و اینها پیدا میکردم ( که من البته نقش شاهزاده را داشتم)…

خلاصه آمدیم تهران و شدیم دانشجوی مملکت… خیلی سعی میکردیم به خودمان برسیم به قول خودشان دخترکش بشویم ( مجددا به ضمه ک و نه کسره)…

ولی هر چه خیال پردازی کرده بودیم، به باد فنا رفت… نمیدانم امکان دارد که روزی روزگاری یکی از دختران دانشگاه ما، اینجا را بخواند یا نه… اما فرض میکنم که یکی از آنها عاقبت اینجا را میخواند و بفهمد که چه ظلمی به ما کرده اند…

نفهمیدم چرا دختران هم دوره ما اینقدر از ما فراری بودند...شاید بابت سر و وضع و تیپمان بود... مطمئن نیستم... مثلا شلوارهایمان خیلی "پیله" داشت...مثلا هر طرف پنج تا... کمی هم گشاد...کمی که نه... هر شلوارمان حدودا یک طاقه پارچه برده بود... حالا پشت مو هم کمی داشتیم...سبیل هم گاهی... گاهی (فقط گاهی) هم با کت و شلوار، کتانی سفید میپوشیدیم... اما اینها دلیل میشود که کسی از کسی فرار کند؟

ما خیلی سعی میکردم روشنفکرانه با آنها برخورد کنیم... مثلا شماره تلفنمان را محترمانه به آنها میدادیم... حالا یا روی کاغذ مینوشتیم و پرتش میکردیم توی کیفشان یا جهت اطلاع عموم (مجددا به ضمه ع و نه فتحه)،روی وایت برد مینوشتیم... اما محض رضای خدا یکیشان هم زنگ نزد... خب البته کمی تلفن کردن به ما هم دردسر داشت... ما که خوابگاه بودیم...وقتی شماره تلفن میدادیم، یک دستور العمل چند خطی هم ضمیمه میکردیم... مثلا مینوشتیم که" با شماره خوابگاه که تماس گرفتید، احتمالا پرویز پلنگ (نگهبان خوابگاه) گوشی را بر میدارد... بگویید وصل کند واحد مثلا چهار... حتما بگو خواهر یا دختر خاله ای چیزی هستی... وصل که شد واحد چهار، یکی (که من نیستم) گوشی را برمیدارد... صدایت را کمی کلفت کن و بهش بگو با اتاق مثلا 401، آقای فلانی کار دارم ...پدرش هستم... "

به همین سادگی... حالا کمی امکان دارد دردسر داشته باشد... اما عشق که این حرفها را نمیشناسد... ولی دریغ از یک تماس...

نفهمیدم چرا هیچ کدام از دختران دانشگاه ما، حتی یک لبخند هم به روی ما نزدند... آدم مگرچند بار میرود دانشگاه؟ همین کارها میکردند که یکی مثل جعفر ، یک هفته را توی بازداشتگاه آب خنک خورد... ماجرایش خیلی پیچیده نبود... آقا، جعفر عاشق یکی توی دانشگاه شد... طرف به قول شما جوانها، پا نداد... جعفر زد به سیم آخر... رفت یک دختر خیابانی را برد توی آسانسور ساختمان اسکان که کمی آب خنک روی آتش دلش بریزد... آنقدر آسانسور را بالا و پایین زد و نگذاشت در آسانسور باز و بسته شود که وسط راه آسانسور متلاشی شد و دو ساعت حبس شدند...آخر سر هم آمدند و نجاتشان دادند و پلیس، جعفر را با پس گردنی با خودش برد... گناه جعفر چه بود مگر؟

البته کمی اختلاف فرهنگی هم بین دخترها و ماها وجود داشت... نمیدانم...مثلا آنها اهل اسکی و اسب دوانی بودند... اما ما فوقش گل کوچیک با پای برهنه... یا آنها معمولا مسافرت میرفتند با هواپیما آنهم اروپا...ما فوقش با اتوبوس مسافرت میرفتیم شهرستان خودمان... ناهار هم ما مجبور بودیم فضولات ناهارخوری دانشگاه را بخوریم اما آنها مجبور نبودند... ولی اینها اصلا دلیل میشود؟ اینهمه فردین و وثوقی فیلم شاهزاده و گدا بازی کردند... پس میشود...

تازه گاهی وقتها سعی میکردیم COOL بازی هم بکنیم و برویم توی دلشان... اما نمیشد... یک بار ما را برده بودند اردو... باید یک روز توی بیابان کار میکردیم... از شب قبلش، کله هایمان را با نمره چهار زدیم و همه مان هم یک کلاه بافتنی سیاه سرمان گذاشتیم... با شلوار خمره ای پلنگی... کمی ناجور شده بودیم اما نه خیلی... فردایش،اصلا دخترها نمیتوانستند کار کنند...از زور خنده... گاهی یک چیزهایی توی مایه کله کمبزه و اینها هم میشنیدیم که رد و بدل میکردند.... نامردها...

من که به سهم خودم شما را نمی بخشم... آخر سر همشان هم زود ازدواج کردند... انگار که نه انگار اینهمه آدم کشته فتاده در این دانشگاه بوده... خوب درست است که کمی ما با شوهرهای شما فرق داشتیم... مثلا آنها کمی خانه و زندگی داشتند... خب دانشگاه، خوابگاه متاهلی که داشت... یک اجاق گاز سه شعله و قوری کتری و چند تا لگن و افتابه و اینها هم خودمان میخریدیم و زندگیمان را آنجا شروع میکردیم... مهم عشق بود...نه؟...احتمالا نه...
اگر آنها ماشین داشتند، ما هم اتوبوس در اختیارمان بود... نه دردسر جای پارک و تعویض روغن و نه هیچ چیز دیگر...

یک چند تا مشکل کوچک هم بود که یک جوری حلشان میکردیم... سربازی و شغل و خانه و پول و اینها... مهم نبود که...

به هر حال آن دنیا سر پل صراط، ما هستیم و آنجا میبینمتان...

Statistic