06 November 2009

خانه خالی

پدر بزرگ فوت کرد... خبرش را تلفنی به ما دادند... مامان و بابا در کسری از ثانیه آماده شدند، تا برای مراسم، به زادگاه پدری بروند. فرصتی هم برای سفارشهای ثانیه آخر، نماند و من فرض را بر این گذاشتم که چیز ممنوعی وجود ندارد و همه چیز مباح است... پس من ماندم و یک خانه (خالی) و یک تلفن... پنج دقیقه نشد که پژمان و علی را از ماجرا خبردار کردم و مثل عقاب به خانه ما رسیدند... طلائی تر از این فرصت پیدا نمیشد.

چند دقیقه ای فکر کردیم که ببینیم سهل الوصول ترین خلاف ممکن کدام است؟ گزینه فیلم، شدنی ترین همه بود. یک دستگاه ویدئوی وی اچ اس نوار بزرگ و چند تا فیلم صحنه دار، به راحتی میتوانست چند ساعتی، صفایی به سه تا آدم تازه بالغ شده بدهد... تنها مشکل این بود که فیلم نداشتیم...باید میخریدیم... علی که دستهایش توی جیبش بود و با یک چیزهایی ور میرفت و مثل آدمی که ش.ا.ش تندی داشته باشد، این پا و آن پا میکرد و میگفت یالا ...زود باشید... یک کاری کنید... میدانستیم چه مرگش است... حَشَرَش زده بود بالا و به قول پژمان خون جلوی چشمهایش را گرفته بود که یک فیلم مستهجن ببیند...

از خانه بیرون میزنیم... تنها جایی که میتوانیم فیلم گیر بیاوریم، بازار کاوه و بازار عربهاست... خوب جایی برای ارتکاب "فعل حرام" به حساب می آید... سوار تاکسی میشویم...علی کماکان فشارش بالاست...برایمان تاکسی دربست میکند تا زودتر به فیلم برسیم... از علیِ اسکروچ اینکارها بعید بود... پیچ استادیم، فلکه ساعت، نادری و آخر سر هم بازار کاوه و بازار عربها...

سه نفری لای بازار شلوغ مثل مارمولک میخزیدیم و دنبال یک آدم خلافی میگشتیم که چند فیلم "صحنه دار" به ما بفروشد... کار آسانی نبود... پژمان یک کیف سامسونت با خودش آورده بود که به قول خودش، فیلمها را "جاساز" کند... کیف که نبود... لامصب چمدان بود... فکر کنم میخواست کل فیلمهای بازار را یک جا معامله کند...

علی عصبی شده بود...دستفروشهای بازار، بوی همه چیز میدادند، جز بوی خلاف... از بوی ماهی زبیدی بگیر برو تا بوی کلپر و زردچوبه و اگزوز موتور... همین لابلاها، پژمان "آدم" مورد نظر را پیدا کرد... یک جوان بیست و یکی دو ساله با کاپشن خلبانی وسط چله تابستان... مهمترین گواه خلاف بودنش همین کاپشن بود لابد... درست مثل قاچاقچی های اسلحه، با کاپشن خلبانی پهلو گرفتیم... خیلی تابلو میزدیم که حشر همه بالاست...یک نگاهی بهمان کرد و با لهجه آبادنی گفت کا فیلم، نوار، پاسور؟ پژمان میخواهد یواشکی و در لفافه به طرف حالی کند که فیلم میخواهیم... علی طاقتش سر می آید و رم میکند و سینه به سینه طرف میشود و ماجرا را خیلی خلاصه و رک به او میگوید: کا! فیلم س.و.پ.ر داری یا نه؟... کاپشن خلبانی خیلی ریلکس میگوید برید ته کوچه الان می آم... ته کوچه که میرسیم، کاپشن خلبانی با یک آدم فیل هیکل دیگر می آیند... فهمیدیم اسمش "جاسم سکانس" است... پنج نفری راه می افتیم سمت پناهگاه جاسم سکانس... آن دو نفر جلو و ما سه نفر عقب... به خنده به علی میگویم دستهایت را در بیاور یک هوایی بخورند...نشنیده میگیرد...جاسم سکانس اصولا آدم راحتی بود و تمام طول راه، داشت ماجرای دیشبش را با لهجه عمیق عربی برای کاپشن خلبانی تعریف میکرد... میگفت ولک دیشب پس گردن رقیه (عیال سکانس؟) رو گرفتُم، پرتش کردُم تو اتاق و بالش رو گذاشتُم رو صورتش و کارم رو کردم... خیلی حال داد... شب کارش به بیمارساّن (بیمارستان) کشید...

رسیدیم ته یک کوچه قدیمی و یک خانه تقریبا مخروبه... رفتیم داخل... همه مان کُپ کرده بودیم که نکند سرنوشت ما سه نفر هم مثل رقیه بشود... که نشد البته... جاسم سکانس رفت توی زیرزمین و برایمان یک گونی فیلم مستهجن یا به قول خودش فیلمهای عشقی-تخیلی آورد... همینطور که داشت فیلمها را جدا میکرد، به کاپشن خلبانی میگفت، من اگه یه شب، صد تا زن هم بَرام بیارم، کاربن میذارم بینشون و همه رو با هم*%@#!

پدر بیامرزیده انگار میخواست ورقه امتحانی کپی کند... فیلمها را توی کیف پژمان "جاساز" میکنیم و همه پولهایمان را میدهیم و برمیگردیم... طرف لحظه آخر گفت: اگر گرفتنتون، بگو فیلما مالجاسم سکانسه، کاریتون ندارن... اعتماد به نفس خوبی داشت... حالا علی چشمهایش از حدقه بیرون زده اند و از ذوق، نفسش به خس خس افتاده است...پژمان خیلی عاقل و سنگین راه میرفت که فیلمها توی کیف صدا ندهند... من هم دائم توی این فکر بودم که اگر گرفتنمان، بگذارم توی کاسه بچه ها و فرار کنم یک سر بروم سر خاک پدربزرگ...
رسیدیم خانه... علی هنوز دستهایش توی جیبهایش بود و دائم میگفت یالا...زود...بدو...
من هیچ ایده ای از یک فیلم س.و.پ.ر ندارم... اساسا هیچ معلم و مربی هم برای آموزش شیطنتهای شبانه نداشته ام... فکر میکردم یک چیزی توی مایه های کشتی فرنگی باید باشد...یا فوقش کشتی کچ...

فیلم اول را گذاشتیم... کیفیت فیلم چیزی بدتر از فیلم "دختر لر"بود. فرق زن ها و مردها هم معلوم نمیشد... بالباس و بی لباس هم فرقی نداشتند... نمی فهمیدیم کی به کی بود و چه کسی فاعل و چه کسی مفعول... همه هم آلمانی حرف میزدند و یاد جنگ جهانی دوم می افتادیم...

فیلم دوم را گذاشتیم... کیفیتش خوب بود... ماجرا که شروع شد، رسما شوکه شدم... داستان خیلی متفاوت با تصورات من بود... اصولا من از لیس زدن بستنی هم تهوع میگرفتم... حالا اینها با این دهان بدبخت چه ها که نمیکردند... در هر حال، همه احشاء معده ام متلاطم شدند... صورتم را برگرداندم عقب که فیلم را نبینم... در عوض آن پشت، علی بود که تنبان کنده،روی شکمش خوابیده بود و با چشمهایش داشت فیلم را میخورد... حالا صحنه پاهای پر پشم و پیله و سیاه علی هم به بدبختی هایم اضافه شد... هرچه از هفته پیش خورده بودم را به طرفه العینی روی تنِ علی بالا آوردم...
علی هم هیچ عکس العمل خاصی نکرد و فقط زیر لب چیزی شبیه "شایسه" گفت...که نفهمیدم با من بود یا با آن غلمان توی فیلم که دوست داشت جای او میبود...

تا یک مدت بعد هم ، از نوار ویدئو و اسم جاسم و هر نوع کاپشن خلبانی، حالم خراب میشد... شبها هم کابوس پاهای علی را میدیدم... خیلی طول کشید که با این ماجرا کنار بیایم و بتوانم یک فیلم را کامل ببینم... چیزی حدود هفت روز طول کشید...یعنی دقیقا هفتم پدربزرگم... خدا رحمتش کند...

03 November 2009

آنجا را طراوت بخشید

نشد آقا جان... قرارمان بود که مدتی از این دنیای مجازی مرخصی بگیریم و به زندگی واقعیمان بچسبیم، که نشد... درست مثل کارمندهای بایگانی اداره ثبت و احوال ابرقو شده ام... سرم را بزنند، تهم را بزنند، باز سر از همان زیرزمینی بایگانی در میآورم...اصلا زیر آفتاب رفتن به من نیامده است...من مستحق همین زیرزمین مجازی نمور هستم. البته فقط من مقصر نیستم.... مردم یک کارهایی میکنند که مجبور میشوی چاک دهانت را باز کنی..نمیگذارند آدم سرش را با خیال راحت روی بالش بگذارد... همین پریشب مثل یک بچه باشخصیت، دوش گرفتم و همینطور گرماگرم، خزیدم زیر پتو که یک مجله ای بخوانم و چشمهای سنگین شود و تا صبح، یک کله بخوابم... آقا جان به صفحه دوم مجله که رسیدم، یک آگهی دیدم به این اندازه...باور کنید دیدنش، آب و روغنم را قاتی کرد... خودتان یک کلیک روی آن بکنید و آن را با دقت مطالعه کنید...

دیدید؟ حالا سوال من این است... آدم هر فکر عجیبی به سرش زد، زود باید جامه عمل به آن فکر بپوشاند و ثبت اختراع کند و آگهی بزند ؟ باور کنید ما قدیمها وقتی میخواستیم اوج تکنولوژی را مثال بزنیم، میگفتیم آفتابه برقی... اما خدایی فکر نمیکردیم روزی، یک استعدادی بیاید و واقعا آن را اختراع و ثبت کند... آنچه که من از آگهی دستگیرم شد (البته گلاب به روی همه حضار) این بود که شما کافیست "نشستگاه" توالت فرنگیتان را با این اختراع عوض کنید... از روی شکلش هم پیداست که احتمالا این اختراع شامل یک نشستگاه، آفتابه(برقی-دیجیتال) و یک سری کلید و دکمه است... کارکرد آن هم گویا اینطور است که وقتی دستشویی رفتید، لازم نیست به سیاه و سفید دست بزنید (بجز همان "زور" زدن اول البته)... این اختراع تا آخر کار همراه و محرم شماست... بهداشتی میشورد و شما را دوباره تحویل کانون گرم خانواده میدهد...

من حسود نیستم...بخیل هم نیستم... فقط همیشه فکر میکنم که چرا برای ما ایرانی ها، این قضیه، لاینحل و بغرنج مانده است؟ اصولا آنقدر مهم است که شریعت انسانها را هم گاهی میتواند به خطر بیاندازد. ماجرا یک جوری برای ما حیاتی است که اگر ازشهرمان خارج شدیم و فلانمان گرفت، عزای طهارتمان را میگیریم که چه کنیم حالا؟ اصلا بیایید و زندگی ایرانی های خارج از کشور را مرور کنید... خیلی ها هنوز با این ماجرا کنار نیامده اند... یکی مستراح فرنگی اش را لوله کشی میکند...یکی آب پاشِ گلدان را به جای آفتابه استفاده میکند و یکی دیگر بطری نوشابه خانواده را... جان خودم این آفتابه داستانی است برای خودش...

خلاصه اینطوری... از بحث خارج نشویم... حالا نمیدانم این سیستم کلاسیک "شلپ و شلوپ" که از اجدادمان به ارث رسیده و البته فقط مختص خودمان است چه ایرادی داشته که یکی آمده و این اختراع را کرده؟ البته کار درستی بوده... یک دوستی برایم گفته بود که با استاد اسکاتلندی خود در مورد نحوه طهارت ایرانی ها حرف زده بوده و وقتی که فهمیده که چطور فلانمان را میشوریم، دیگر با این دوستم دست نمیداد و از همان دور فقط دمی برایش تکان میداده... حالا این اختراع این مشکل ما را کاملا مرتفع میکند... بدون دخالت دست...

حالا هم حرف من خدا نکرده تمسخر این اختراع شگرف نیست... فقط خواستم خلاقیت را حس کنید.... مثلا نوشته است که درب خلا به صورت هیدرولیکی باز و بسته میشود که تولید صدا نکند. که البته من معتقدم باید این دستگاه را طوری میساخت که اتفاقا صدا زیاد تولید کند تا صداهای ناخواسته دیگر را پوشش دهد... یا یک جای دیگر آگهی گفته که " به صورت اتوماتیک شما را با آب گرم پاکیزه و بعد خشک کرده و با طراوت تمام تحویل میدهد"... این جمله هم خیلی مبهم بود... چه چیزی را با طراوت تحویل میدهد؟ ما را؟ یا عضو شریف را از جا در می آورد و خشک میکند و بعد تحویل میدهد؟

در هر حال نمیخواهم مته به خشخاش بگذارم... دستشان درد نکند و خداوند رزق و روزیشان را بیشتر کند و لبشان را همیشه خندان نگه دارند همانطور که الان دو روز تمام است که لب من را به خنده باز کرده اند...

ته نوشت: تا یادم نرفته است این را هم بگویم که عیشمان تکمیل شود. حتما لوگوی شرکت را هم مد نظر داشته باشید...همانجا که نوشته FANNYWASHER ... به نظر شما حرف W کمی آشنا نمیزند؟

28 October 2009

این روزها شدیدا "مرخصی لازم" شده ام... یعنی احساس میکنم که یک جورهایی باید از تمام فعالیتهای روزمره ام دست بکشم... برای یک مدتی... احساس خستگی و تا حدی مردگی دارم...و به قول معروف دل هوای تازه میخواهد... احتمالا تمام فعالیتهای مربوط به دنیای مجازی را هم برای یک مدتی باید معلق کنم...بلکم انرژی سابق را به دست بیاورم... دلتان را صابون نزید... قصد مردن ندارم و کرکره اینجا را پائین نخواهم کشید...همچنین نقشه برای اموالم نکشید... در هر حال مردانگی کنید و تا برنگشته ام، لینک اینجا از حافظه تان پاک نکنید که آه من دامنگیرتان نشود... به هر حال تا یک صبح آبی آفتابی، فعلا بدرود.

این سگ وحشی

ما همه اش میخواهیم تقیه کنیم و راه تزکیه نفس را پیش بگیریم و به حرمت زن و بچه مردم که اینجا را میخوانند، پست هجده پلاس ننویسیم... اما لامروت مگر روزگار اجازه میدهد؟ دائم یک داستانی، حدیثی یا فیلمی پیش می آید و ما را وادار میکند که با چکش بزنیم و این تابو را خرد و خمیر کنیم... خب فلسفه بازی بس است و برویم سر اصل ماجرا... آقا ما یک مدت پیش ماجرای یک دوست چاقی را برایتان نوشتیم که با همسرش به مدت چند سالی به صورت خواهر و برادری زندگی کرده اند و هیچ رفت و آمد و دید و بازدیدی به مناطق ممنوعه همدیگرنداشته اند و همه این منطقه مفرح ، درست مثل دشت های نوادا، بکر و دست نخورده مانده بود... حالا ماجرای این دوستمان را نمیخواهم دوباره بنویسم و اگر میخواهید خودتان برویم و بخوانید... نکته در اینجاست که بعد از مدتها دوباره یک ملاقاتی با این دوستم داشتم... اول از همه صورت گل انداخته و لبهای خندانش، به راحتی نشان داد که از آن افسردگی و یرقان بیرون آمده و کاملا دل خجسته ای پیدا کرده است... خودش به حرف آمد و خیلی خلاصه گفت که "طلاق گرفتیم"... میگفت که بالاخره مثل دو آدم متشخص، نشستیم و فکرهایمان را کردیم و در آخر صمیمانه دست همدیگر را فشردیم ، برای همدیگر آرزوی موفقیت کردیم و جدا شدیم و هر کسی رفت به دنبال کار خودش... انگار که نه خانی آمده و نه خانی رفته است... همانطور که از مادر زائیده شده بودید... بدنه و فنی سالم...

من، اول مثل هر آدم سنتی دیگری، شوکه شدم و شروع به داد و فریاد که احمق، چرا اینکار را کردی؟ زندگی چند ساله ای که درست کرده بودی رابه فنا دادی که چه؟ و خلاصه از این حرفهای صد من یک غاز... کمی بعد، از خر شیطان آمدم پایین و به حرفهایش گوش دادم... دیدم که بد هم نمیگوید... میگفت خلاص شده ام... میگفت این روزها با یکی دیگر هستم که آنچه میخواهم را به خوبی بر آورده میکند بدون اینکه عذاب وجدان "خیانت" کردن از سر و گوشم بالا برود... همه چیز زندگیم آمده سر جایش... صبح ها کار میکنم...عصر ها خوشگذارنی میکنم و شبها در بازوی های گرم کسی –بدون اینکه به کس دیگری فکر کنم- آرام میگیرم... میگفت قبلا ها که اینطور نبود...صبحها در فکر آن کس دیگر بودم...عصر ها چون آن کس دیگر نبود، به من خوش نمیگذشت و شبها "در کنار" کسی ، نا آرام میخوابیدم... امروز همه چیز مثل ساعت کار میکند... لذت دارد این زندگی...

خیلی حرف زد...همه درست بودند... آنقدر که فکر کردم و بیایم و یک بار دیگر اینجا فریاد بزنم که ایهاالناس از این غریزه اصلی، غافل نشوید... این غریزه درست مثل یک سگ شکاری خطرناک است که از بچگی با شما بزرگ شده است... اگر درست تربیت و تغذیه اش کردید و اورا به گردش بردید، برایتان میشود یک دوست وفادار که تا دم مرگتان، یا خودش با شماست یا خاطره شیرینش... اما اگر به او بی توجهی کنید و در خانه حبسش کنید و غذای بد به او دهید، میشود یک سگ همیشه گرسنه و وحشی که خون جلوی چشمهایش را میگیرد و امانتان را میبرد... آنقدر پارس میکند که یک ثانیه هم چشم نتوانید روی هم بگذارید...

همه این حرفهای را توی چندین پست قدیمی گفته ام و همه تکراریند...اما مهم هستند... دوباره گفتنشان هم هیچ اشکالی ندارد... این دوست من میگفت که حالا من حرمت همه چیز را میتوانم حفظ کنم... از ران سفید منشیمان بگیر، برو تا عشوه دختران خیابان... همه امروز برایم یک نسیم خنکند که توی طوفان خوشی های خودم گم میشوند و محلی از اِعراب ندارند... میگفت، نمیدانی که وقتی بی هوا از پس گردنم یک بوسه میبرد و رد میشود، چقدر لذت میبرم و تا مدتی مثل فیلم ، از اول برای خودم پخشش میکنم... یک چیز ساده که هیچ وقت نمیدانسته ام...

خلاصه من شما را به طلاق ترغیب نمیکنم... هنوز به عقیده من، طلاق، اعتراف به خطا میباشد که اگر کمی به خودتان احترام بگذارید، راضی نمیشوید که تن به آن بدهید. اما ماجرا این است که آدمها توی دلشان یک حفره ای باقی میماند که خودشان خبر از آن ندارند... فقط میبینند که این قلب بی صاحاب صدایی از خودش نمیدهد... جاهایی که باید تند بزند، مثل بز می ایستد و وقتهایی که باید رام باشد، یورتمه میرود... ماجرا خیلی ساده است... خیلی چیزها به همان داستان خصوصی شما بر میگردد... به همان مهمانی شبانه دو نفری که گاهی توی فضای قرمز و نارنجی رخ میدهد و گاهی هم ته زیر زمینی نمور که دائم دعا میکنید که از آن خلاص شوید...

خودتان حلش کنید...هر طوری که صلاحتان است

26 October 2009

Roller Coaster

"آقای عزیزی"، یک ایمیل نسبتا مفصل برایم زده بود و اعتراض نسبتا به حقی کرده بود. میگفت که پستهای طنزی که اینجا میگذارم، اگر چه گاهی لبخند را بر روی لبهایش می آورند، اما خیلی از آنها "سر و ته" درست و مشخصی ندارند... منظورش این بود که که هر داستانی ولو که طنز باشد، باید در آخرش یک نتیجه گیری منسجمی با خودش بیاورد...یا به عبارت دیگر، خواننده باید پیامی، نکته ای چیزی، ته ماجرا دستگیرش شود...

تا حدی با این "آقای عزیز" موافقم... اما من همیشه اعتقاد دارم که "هدف" یک داستان طنز -و نه هجو- لزوما میتواند "نتیجه" آخر داستان نباشد... میتواند هدفش این باشد که فقط کسی را بخنداند... یک داستان جدی -متضاد طنز- درست مثل اتوبوس تهران-چالوس میماند... تهران سوار میشوی و انتظار هم داری که چالوس پیاده شوی...یک نتیجه منطقی و واضح...اما طنز لزوما اینطور نیست... طنز مثل ترن هوایی میماند... سوار میشوی، بالا و پایین میروی، هیجان میگیری و زیر دلت خالی میشود... آخر سر هم، همان جایی پیاده میشوی، که سوار شده ای...به جای جدیدی نمیرسی و فقط فکر همان هیجان و بالا و پایین رفتنها برایت باقی میماند...

البته این فقط نظر من بود که به خود آقای عزیز هم گفتم...حالا نمیدانم شما با کداممان موافق ترید؟

22 October 2009

آپشن

اصولا به عقیده من، ماشین باید ساده باشد. یعنی نباید دنگ و فنگ و ادا و اصول داشته باشد. کلهم، چهار تا چرخ و یک شاسی و فرمان و دنده کفایت میکند... حالا اگر برف پاک کن هم داشت که فبهاالمراد، نداشت هم که به چپ اسب فلانی... مثلا همین پیکان خودمان... فکر کرده اید مثلا مغزهای انباشته شده در شرکت ایران خودرو و چند کرور مهندس مکانیک ویلان و سیلان در این کارخانه، عرضه این را نداشته اند در این چهل سال که این قوطی را از تالبوت انگلیسی ها تحویل گرفته اند، کمی آن را بهبود و ارتقا دهند؟ چرا! خوب هم میتوانسته اند...اما نکرده اند. خوبی پیکان این است که به حکم سادگی اش، هر ننه قمر و عمله ای میتواند آن را تعمیر کند. ببینید ماجرا چقدر پیش پا افتاده است که "حاج احمد ماس بند" (خدابیامرز سر کوچه خانه سابق ما بساط ماست بندی و شیر برنج و سر شیر واینها داشت) بدون هیچ تحصیلات مرتبطی، میتوانست موتور هر پیکانی را کمپلت پایین بیاورد و دوباره سر هم کند... حالا بماند که گاهی رگه های چرب روغن موتور را میشد توی ماستهایش پیدا کرد، اما منظور اینکه نه دردسری دارد این ماشین نه افاده ای...

حالا چه شده که من یاد این ماجرا افتاده ام؟ ماههای اولی که آمده بودیم دیار غربت، یک ماشین آبی دست دوم تمیز خریدیم که از نظر "آپشن" و " ادا و اصول" به قول معروف آخَرش بود. این ماشین، هر کاری که بگویی، میتوانست بکند... جلویش درست مثل کابین خلبان بود، از بس که کلید و دکمه ودستگیره و لامپ و سایر زوائد داشت. ما هم که از ایران آمده بودیم و با تکنولوژی ترین ماشین که تا آنموقع رانده بودیم-البته بعد از پیکان جوانان- همان رنوی کذایی بوده که داستانش را یک روزی برایتان گفته بودم... خلاصه هیجان زده بودیم از این همه "چیز" که این ماشین داشت...اینقدر که، روزهای تعطیل، بساط تخمه و آجیلمان را برمیداشتیم و توی ماشین مینشستیم و شروع به تفحص و تحقیق در باره آپشنها میکردم (البته جایی نمیرفتیم...همینجور توی پارکینگ میماندیم)...

همه این قرتی بازی ها برایمان بعد از چند ماه عادی شد... یک روز از سر کار با این ماشین آبی بر میگشتم خانه...مطابق روال عادی، ضبط ماشین بود و شیشه سمت راننده پایین و دست من تا نصفه از پنجره بیرون...تیپ همین راننده های خطی ونک-آزادی... بدتر از همه اینکه توی هپروت هم بودم...مثل همیشه... نفهمیدم چه شد و یک چاله به این عظمت (شاید هم بزرگتر)پرید زیر چرخ ماشین... یک صدای خرکی و آمد و بعد از آن هم ماشین افتاد به بندری زدن... فهمیدم که چرخ ترکیده است (صحیح تر اینکه پکیده بود)...زدم کنار... وسط یک جاده خلوت و متروک...باد سرد پائیزی و آفتاب دم غروب و یک سری کلاغ که جو گیر شده بودند و بالای سرم ادای لاشخورها را در می آوردند و میچرخیدند... هیچ کدام از این شرایط ترسناک، دلم را حتی اندکی هم نلرزاند... خوب چیزی نبود... پنچر شده است، چرخش را عوض میکنم... کار سه سوت و بلکم هم دو سوت است... خیلی ریلکس چرخ زاپاس را در آوردم و برای اینکه خودی جلوی آن ادمهای احتمالی که شاید پشت پنجره خانه های مرموز آن طرف خیابان، داشتند من را تماشا میکردند، ادای این شوفرهای اتوبوسهای لوانتور را هم در می آوردم... جک را زدم زیر ماشین... آچار چرخ را در آوردم... پنج تا پیچ داشت... چهار تا را به طرفه العینی در آوردم... به پنجمی که رسیدم، دیدم آچار به پیچ نمیخورد... نسبتشان، چیزی شبیه نسبت مثلا نامجو بود به رضا زاده... هر چه زور زدم که این پیچ بی صاحاب مانده را در آچار فرو کنم، نشد که نشد... همانجا یاد مربی طرح کاد دبیرستان افتادم... اتومکانیکی میرفتیم... میخواستیم چرخ یک رنو را عوض کنیم...نیم ساعت سه نفری تلاش کردیم، اما نتوانستیم پیچهای رینگ را در سوراخهای چرخ فرو کنیم... مربی مان گفت شما الان توی روز روشن سه نفری نمیتونید یک میله را توی این سوراخ گشاد فرو بکنید؛ آنوقت دو صباح دیگر چطوری این کار را در تاریکی، آنهم زیر لحاف میخواهید انجام دهید؟

خلاصه... نشد که نشد... پیچ پنجم سر جایش ماند... رفتم سراغ دفترچه راهنمای ماشین... یک کتابی بود به قطر دو جلد از تاریخ تمدن ویلدورانت... ده دقیقه ای طول کشید که تازه فصل تایر و چرخش را پیدا کنم... خواندمش...بی پدر توی پاورقی نوشته بود که برای ایمنی بیشتر، همه چرخها، یک پیچ ضد دزد دارند که برای باز کردنشان، آچار مخصوص میخواهید که در فلان جای ماشین تعبیه شده است... رفتم فلان جای ماشین...نبود... همه فلان جاهای دیگر ماشین را هم گشتم...نبود که نبود... حالا هوا هم تاریک شده و کلاغ ها واقعا به هیبت لاشخور در آمده اند... تلفنم را برمیدارم و زنگ میزنم به نمایندگی و ماجرا را میگویم... طرف پوزخندی میزند(توی مایه های داداش ر*دی)...بعد میگوید باید ماشین را بیاوری اینجا...هزار تا از این اچارها داریم، باید ببینیم کدامشان میخورد...خلاصه چهار تا فحش به طرف و ماشین و نمایندگی و پیچ ضد دزد میدهم و با بدبختی یکی از اینها که ماشین بکسل میکند را پیدا میکنم و با خواهش میکنم و جان مادرت، راضی مشود که من را تا نمایندگی برساند... نیم ساعت بعد میرسم نمایندگی و مجبور میشوم آچار را به قیمت گزافی بخرم... همانجا چرخ را عوض میکنم... اچار و بساطم را جمع میکنم و میگذارم توی کیف و یکهو یک صدا جرینگی می آید و یک چیزی از توی کیف می افتد بیرون... همان آچار ضد دزد گمشده پدرسگ بود...کارد میزدید، خونم در نمی آمد... پول آچار اضافه و بکسل ماشین، دردسر و اینها برای اینکه روزی روزگاری یکی نیاید چرخ ماشینمان را ببرد... حالا هم آن ماشین را فروخته ام و آن یک آچار اضافی را برای عبرت خودم و همسایه ها، زده ام به دیوار پارکینگ...

اینها را گفتم که آقا جان دنبال آپشن و اینها نروید... به ولای علی همینکه چهار چرخ داشته باشد و راه برود، کافیست

21 October 2009

خلاقیت

صاحب سبک باشید

آقا جان هر کاری که میخواهید بکنید، بکنید... فقط در آن صاحب سبک خودتان باشید. این یک قانون نانوشته است و تا حالا به نام هیچ آدیمزاده ای ثبت نشده بود، که الان شد... من آن را نوشتم و از حالا به بعد هم جزو مایملک من محسوب میشود. اینها را ول کنیم...برسیم به صاحب سبک بودن...

ببینید همین "علی واکسی" خودمان را نگاه کنید... ما هزار تا شاید هم ده هزار تا، واکسی توی مملکت خودمان داریم...همشان آمده اند یک قوطی چوبی درست کرده اند و بساطشان را در آن ریخته اند و دوره راه می افتند توی بازار و کوچه و محل که بیا و واکست بزنم... هیچ کدامشان هم معروف نشدند... نه بی بی سی با آنها مصاحبه کرده و نه هر روز بیست تا ایمیل از زندگی نامه آنها، دست به دست چرخیده است... حالا یک کسی آمد و به جعبه واکس خودش، ایده "تلفنی بودن یک واکسی" را هم اضافه کرد. اینقدر معروف شد که اگر توجه کرده باشید من آن بالا گفتم "علی واکسی خودمان"!... یعنی تا این حد...

حالا این یک مثال چرب و چیلی و سیاه و معمولی بود...شما اگر یک نگاهی به دور و برتان بیاندازید، از این علی واکسی ها خیلی میبینید... توی همین تهران خودمان... چند تا بقالی داریم که اسمشان "دریانی" است؟ حداقل هر محله ای یکی را دارد... هیچ کدامشان هم معروف نیستند، بجز "دریانی" محله ما... طرف آمده و روی میزش یک قابلمه هیئتی گذاشته است و لب به لب پرش کرده از کاغذهای تاشده شانسی... ادعا میکند که قبل از خرید، یکی از این کاغذها را با چشم بسته انتخاب کن، هر چه در آمد، آن را به صورت مجانی به باقی خریدهایت اضافه میکند. شیر مفتی... کره مفتی... به هر حال ما انسانیم و عبید این تئوری که "مفت باشد، کوفت باشد"(یا به بیانی مفت باشد، کلفت باشد...بسته به دیدگاه آدمها)... حالا نتیجه چه میشود؟ من که عمرا حاضر نیستم دو قدم پیاده بروم، برای این آقای دریانی یک ربعی پیاده میرفتم تا شاید چیزی برنده شوم... ته دلم هم قرص بود که این مارمولک، روی تمام این کاغذها کلمه"پوچ" را نوشته است...اما باز هم کورسوی امیدی داشتم که شاید اشتباهی از زیر دستش در رفته و یکی را نوشته مثلا "یخمک"... که هیچ وقت هم آن اتفاق نیفتاد... اما آدم خلاقی بود...متفاوت کار کرد...مشتری های احمق مثل من هم از سر وکولش بالا میرفتند و روزی یک قابلمه، کاغذ مصرف میکرد...

هنوز هم مثال بزنم؟ بس است دیگر... مخلص کلام اینکه به عقیده من، اینکه چه کاره ای، اصلا مهم نیست...اینکه چطور این کارت را انجام میدهی مهم است... همین گداهای توی کوچه و خیابان مثال زنده این ماجرا هستند... اینها تا حالا کلاس مارکتینگ که نگذرانده اند ولی نامردها این قانون نانوشته را سینه به سینه به نسل های بعدشان منتقل میکنند. باز هم نتیجه اش این میشود که شما و من ساده دل، سر صبح به خودمان قول میدهیم که عمرا به این شیادها پول ندهیم، ولو اگر خودشان را به مردن زدند یا حتی اگر واقعا تلف شدند...شب که برمیگردیم به خانه، نمیفهمیم که چطور دوباره در پاچه ما فرو کرده اند...نه جان من...اینطور نیست؟

من تا حالا هر کسی را دیده ام که نگاه جدید تری به دور و برش داشته است، بدجوری موفق بوده است... بدترین قسمت هم این بوده که وقتی میفهمم که ترفند ونگاه خلاقانه اش چه بوده، میفهمم که چقدر هم ساده و ابتدایی است... به هر حال... از ما گفتن و از شما نشنیدن و این صفحه را مثل برق بستن... در ضمن این را هم بگویم که من هم از این دیدها ندارم... اگر داشتم که الان اینجا شما راموعظه نمیکردم و میرفتم پی نو آوری و خلاقیت خودم...

این را هم بگویم و بروم... توی همین عالم نوشتن و وبلاگ نویسی هم داستان بی کم و کاست تکرار میشود...دوست ندارم اسم کس خاصی را بیاورم واز او تعریف و تمجید کنم...اما مثلا همین لنگدراز خودمان...به عقیده من یک جورهایی ادبیات داش مشتی زنانه و جدیدی دارد که به دل مینشیند... یا همین تاکسی خودمان... مینیمالهایش کمی تا قسمتی با بقیه فرق میکند... حالا با این همه فضای خلاقیت و ابتکار، بعضی ها، هنوز به روال زمان طاغوت(کنایه از گذشته ای دور و سیاه و سفید ) می آید و کامنت میگذارد که عجب وب جالبی داری به من هم سر بزن... خب برادر من... بیا و خلاق باش...مثلا بیا و بگو "عوضی کره بز... درِ این هجو خانه را تخته کن "... آنوقت من هم تحت تاثیر قرار میگیرم... حتما به وب تو هم سر میزنم...حتما نظر هم میدهم...حتی احتمال دارد حضورا هم خدمت برسم و دهان حضرتعالی را مزین کنم...

20 October 2009

شب جمعه

قبل نوشت: اگر هجده سال را پر نکرده ای، پاشو برو بخواب و این پست را نخوان

سه سالی میشد که رضا را ندیده بودم. حالا ویزا گرفته بود و آمده بود که ده روزی پیش هم باشیم. رفیق قدیمی، درست مثل شراب چند ساله میماند... یا نه، بهتر از آن شبیه سیر ترشی چند ساله... آمدنش، اولین چیزی را که تداعی میکرد، شیطنتهای دوره جوانیمان بود که کم هم پربار نبوده است. شب دوم به سوم نکشیده بود که تصمیم گرفتیم برویم و کمی عیاشی کنیم... کمی گناه کنیم تا خیلی پاک از دنیا نرویم... من اصولا اعتقاد دارم آدمی که خیلی پاک از دنیا برود، درست مثل کسی است که قبل از امتحان، سوالات را کش رفته و همه تستها را سر امتحان درست میزند... پس برای طبیعی جلوه دادن، بایستی کمی گناه هم کرد... لابد!

خلاصه اینکه جمعه شب، ساعت 9 شب برای صرف کمی نجسی، زنده کردن خاطرات جوانی و خلاصه بریدن از قید وبند زندگی و هزار بهانه دیگر، من و رضا از خانه بیرون زدیم. از اول هم شرط کردیم که امشب فرض را بر این میگذاریم که دو جوان مجرد، لا قید، بی وجدان و خلاصه کثیف هستیم. یک شب که هزار شب نمیشود.

ساعت نه: سوار ماشین شده ایم. رضا یک تیپی زده است که نگو... فکر کنم اگر پا بدهد، سر راه یک دسته گل گلایل هم میخریم و یک خواستگاری هم میرویم. یک آهنگ تکنو گذاشته ایم با مضمون "دوپس...دوپس"... ناخودآگاه هر دوتایی ما داریم "هد" میزنیم. شب جمعه است و همه آدمها آمده اند پی الواطی شان... قرار میگذاریم که برای صرفه جویی در زمان، اولین کلابی که سر راهمان آمد، برویم و مستفیض بشویم.

ساعت نه و بیست و یک دقیقه: هنوز داریم "هد" میزنیم... من سمت چپ خیابان را بازرسی میکنم و رضا سمت راست را... رضا میگوید هر جا که لامپ نئون قرمز و آبی سر درش زده اند، همانجا محل فسق و فجور است... راست میگوید... نمیدانم چه حکمی دارد این لامپ نئون قرمز... هر جایی که قرار است خلافی در آن صورت بگیرد، از این لامپها دارد... درست مثل مسافرخانه های ناصر خسرو در این سریالهای آبگوشتی...

ساعت نه و بیست و شش دقیقه: آن دور دستها یک چراغ آبی چشمک زن میبینم با یک کلمه کلاب... عنان اختیار را از کف میدهم و فرمان ماشین را نود درجه میپیچانم و به سمت نور یورش میبرم... ماشینها همه دارند برایم بوق میزنند و انگشتهای دستشان را نشانمان میدهند...مهم نیست... مهم کلاب است... رضا هنوز دارد هد میزند...

ساعت نه و سی دقیقه: حدسمان درست است... کلاب است... از آن کلابهای با کلاسی که خودشان می آیند وسویچ ماشینت را میگیرند تا برایت پارکش کنند و تو هم خیلی سخاوتمندانه به راننده انعام میدهی... قبل از وارد شدن، رضا بازویم را میگیرد و میگوید که نکند بروی و توی وبلاگت ماجرای امشب را بنویسی... آبرویمان میرود... به رضا قول میدهم که ماجرا را ننویسم... توی دلم به او میخندم...

ساعت نه و سی ویک دقیقه: دم در ورودی دو تا گراز دراز و گردن کلفت ایستاده اند، با عینک آفتابی و کت و شلوار سیاه ... پدرسگ ها جو گیر شده اند و فکر میکنند نگهبان کاخ سفید هستند... خیلی محترمانه کارت شناسایی میخواهند برای اینکه ببیند بیست و یک سال داریم یا نه... من گواهینامه را میدهم... رضا کارت پایان خدمت سربازی از نیروی انتظامی را رو میکند... شانس می آوریم و عینک طرف از قیر سیاه تر است و چیزی نمیبیند... کنار میکشند که برویم تو...

ساعت نه و سی ودو دقیقه: یک باجه دم در است که یک دخترک مو قرمز در آن نشسته و بلیط ورودی میفروشد... ایرانی بازی در میآوریم و سر حساب کردن پول گلاویز میشویم... دخترک موقرمز میترسد و فکر میکند که دعوایمان شده است...میخواهد همان گرازهای دم در را صدا کند که بیایند و جدایمان کنند... به هر حال رضا به حکم جثه درشت ترش، موفق شد که پول را حساب کند... خوب چه بهتر... دخترک موقرمز با ترس و لرز بلیط ها را میدهد...

ساعت نه و چهل دقیقه: وارد کلاب شده ایم... نور نیست...دود هست...صدای آهنگ، ماتحت خر را پاره میکند... یک راهروی دراز را طی میکنیم...به یک دوراهی میرسیم... با سیستم سنگ کاغذ قیچی، می پیچیم به سمت سالن سمت چب... آه خدای من اینجا چه خبر است؟ یک جایی مثل "سن تئاتر" آن وسط هاست... یک میله کلفت فلزی براق ، وسطش کاشته اند... یک سری هم حوری بهشتی که وظیفه شان راهی کردن مردها به جهنم است، آن وسط از این میله بالا میروند و سر میخورند پائین...مثل میمون... اولین سوال مطرح شده این است که اینها چرا لباس ندارند؟

ساعت نه چهل و پنج دقیقه: یک میز پیدا کرده ایم جفت "سن"... هر دو نفرمان بدجوری معذبیم... حس مردانه مان درگیر شده است با حجب و حیا... سرمان را انداخته ایم پایین و زیر ناخن هایمان را تمیز میکنیم و از آنطرف هم زیر چشمی حوادث روی سن را پیگیری میکنیم... رضا میگوید که نکند ماجرا نوبتی باشد... یعنی نکند بعد از اینکه خانمها رقصشان تمام شد، نوبت ما بشود که برویم آن بالا و جیک و پوکمان را بریزیم بیرون... میگفت من لباس زیر مناسبی ندارم...تازه یحتمل جورابهایم هم سوراخ است.... من با شدت خنده از روی صندلی می افتم پایین...

ساعت نه و پنجاه دقیقه: حوصلمان سر رفته است... به رضا میگویم که زنها همه یک شکلند...ظاهرشان را میگویم... این یکنواختی می آورد... کاش کمی ماجرا هیجان انگیز تر میبود... چه میدانم...مثلا، طرف لباسهایش را که در می آورد، ببینیم که آن بالا به جای دو برجستگی، سه تا یا حتی پنج تا دارد... کیفش بیشتر میشود... اما اینها همه مثل هم هستند، با یک تعداد مشخصی از برآمدگی ها و فرو رفتگی ها... رضا کاملا موافق است... میگوید بیا و برویم آن سالن سمت راست را هم یک نگاهی بیاندازیم...

ساعت نه و پنجاه یک دقیقه: میرویم توی سالن سمت راست... پایمان که رسید آنجا، فهمیدیم چه غلطی کرده ایم... نامرد اینجا " گی بار" است... راه برگشت نداریم... مردهای عجیب غریبی آنجا دارند جولان میدهند... کم مانده تا انگشتمان بکنند... به رضا میگویم که ببین تو جای برادر من هستی... اما الان نه راه پیش داریم نه پس... تنها چاره این است که خودمان را به "گی" بودم بزنیم! وگرنه امکان دارد همینجا هر دو نفرمان را شوهر بدهند...تازه اگر تجاوز نکنند... با اکراه دست همدیگر را میگیریم و میرویم پشت یک میز مینشینیم...

ساعت نه و پنجاه و سه دقیقه: این سالن هم یک "سن" دارد... به ناگه یک سیاه پوست بادمجانی قلچماق می پرد وسط سن... هیکل ردیفی دارد... آهنگ تند تر میشود... بادمجان با آن هیکلش شروع به قر دادن میدهد.... کارهایی میکند... صد و هشتاد باز میکند... قر کمر بابا کرمی میدهد.... حالا کره خر شروع کرده و دکمه ها پیراهنش را باز میکند... ای بابا... پیراهنش را در آورد... به ولای علی هیکل ردیفی دارد این بی پدر... جان می دهد برای فیلمهای بیناموسی... رضا مدهوش هیکل طرف است... خیلی رفته توی نخش...احساس حسادت میکنم... سعی میکنم که حواسش را پرت کنم... خودم هم باورم شده که گی هستیم... خدایا من را ببخش...

ساعت ده تمام: الان درست هفت دقیقه است که بادمجان دارد برایمان دلبری میکند... هنوز هم شلوارش را نکشیده پایین... خیلی خیالمان نیست که آن را هم در بیاورد... چون خودمان میدانیم آنجا چه خبر است... حالا هم کم کم دارد رقصش تمام میشود... خوب تمام شد...با همان تنبان سن را ترک میکند...پدرسگ، انگار ما مسخره اش هستیم... این کار را توی خانه خودمان هم میتوانستیم انجام بدهیم...

ساعت ده و دو دقیقه: گرسنه ایم... حوصلمان هم سر رفته... خیلی محتاط از پشت میز بلند میشویم... احساس دختر چهارده ساله زیبایی را داریم که آمده باشد یکی از قهوه خانه های میدان شوش... بدجوری آدم را نگاه میکنند... دست دردست و پاورچین از کلاب میزنیم بیرون... حالت تهوع داریم... نمیدانم بابت بادمجان است یا اینکه دست همدیگر را گرفته ایم... شاید هم خودمان خبر نداریم و آنها با ما کاری کرده اند... میگویند ماه اول از این تهوع ها طبیعی است... آدم به بادمجان هم نمیتواند اعتماد کند...

ساعت ده و بیست دقیقه: رفته ایم توی یک فست فود نشسته ایم و داریم همبرگر میخوریم... همه جا نور هست... دود نیست... بهتر از همه این است که رضا آن ور میز نشسته ، نه این ور میز... دوباره برمیگردیم به دوران برادری و نه زناشویی... کیفش بیشتر است... رضا یک گاز گنده به ساندویچش میزند و با دهن پر میگوید بنظرت الان "جاسم" شلوارش را در آورده است؟ منظورش همان بادمجان است... دوباره حالت تهوع برمیگرد... اما عجب چیزی بود این جاسم...

Statistic